على اكبر دهخدا
841
امثال و حكم ( فارسى )
بر اين دو دم كو برآرد همى * يكايك دم ما شمارد همى . ( . . . اگر ساليان از هزاران فزون * در او خرميها كنى گونهگون بباغى . دو درماند ار بنگرى * كز اين در درآئى و زين بگذرى ) . اسدى . دولت آنست كه بىخون دل آيد بكنار * ( . . . ورنه با سعى و عمل كار جهان اينهمه نيست ) حافظ دولت از داد هيچ نشكيبد * گر شكيبد فناش بفريبد . سنائى . رجوع به : اسكندر رومى را گفتند . . . ، شود . دولت افتان و خيزان بهتر باشد . ابو الفضل بيهقى . رجوع به : افتنده و خيزنده . . . ، شود . دولت افتان و خيزان بايد كه پايدار باشد . ابو الفضل بيهقى . رجوع به : افتنده و خيزنده . . . ، شود . دولت اگر سلسله جنبان شود * مور تواند كه سليمان شود . وحشى . نظير : فيض روح القدس ار باز مدد فرمايد * ديگران هم بكنند آنچه مسيحا ميكرد . حافظ دولت بخران دادى و حشمت بسگان * پس ما بتماشاى جهان آمدهايم ؟ دولت تيز را بقائى نيست . رجوع به : افتنده و خيزنده . . . و رجوع به : فقرهء بعد شود . دولت تيز را بقا نبود . نظير : هرچه زود برآيد دير نپايد . تب تند زود عرقش ميآيد . تيز دولت را بسى شادى نبايد كرد از آنك * هركه بالا زود گيرد زود ميرد چون شرار . سنائى . و رجوع به : افتنده و خيزنده بود ، شود . دولت ندهد خداى كسرا بغلط * ( دنيا چو محيط است و كف خواجه نقط پيوسته بگرد نقطه ميگردد خط * پروردهء تو كه و مه و دون و وسط . . . ) بدر الدين جاجرمى . رجوع به : ايزد ندهد ملك جهان . . . ، شود . دولت نه بكوشيدنست . سعدى . دولت و دين گشت چونكه توام بينى * ملكت آشفته را ز نو سروسامان . آقاى حاج سيد نصر اللّه تقوى . دولت و ملت دو برادرند كه بهم بروند و از يكدگر جدا نباشند . ابو الفضل بيهقى . دولت همه ز اتفاق خيزد * ( . . . بيدولتى از نفاق خيزد . ) رجوع به : آرى باتفاق . . . ، شود . دو لنگه يكخروار است . هر دو صورت كار را يك نتيجه باشد . تمثل : منصب مطلب كه هر كجا هست * هر خروارى همان دو تنگست . انورى . نظير : چه على خواجه چه خواجه على . از سر راه به روى كلاه پاره مىشود از پا كفش . چه سر بكلاه چه كلاه بسر . دو مار از يك سوراخ در نمىآيد يكيش تركى بخواند يكيش فارسى . فرزندان يك پدر و مادر برابرند . و يكى را بر ديگرى برترى نيست .